داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد

 

و آسيب ديد عابراني که ردمي

 

شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . .

 

 

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند.

 

 

سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا مطمئن بشيم

 

 

جائي از بدنت آسيب ديدگي يا شکستگي نداشته باشه "

 

 

پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست .

 

 

پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند :

 

 

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است.

 

 

هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم.

 

 

امروز به حد كافي دير شده نمي خواهم تاخير من بيشتر شود !

 

 

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند .

 

 

پيرمرد با اندوه ! گفت : خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد .

 

 

چيزي را متوجه نخواهد شد ! او حتي مرا هم نمي شناسد !

 

 

پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد،

 

 

چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟

 

 

پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است !


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 4:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

این مثل را وقتی به كار می‌برند كه بخواهند بگویند یك نفر بسیاری چیزها را می‌داند ولی یك چیز مهم آن را نمی‌داند.

كوزه ‌گری بود كه كوزه و كاسه لعابی می‌ساخت. خیلی هم مشتری داشت. این كوزه‌ گر یك شاگرد زرنگ داشت. چون كوزه ‌گر شاگردش را خیلی دوست داشت از یاد دادن به او كوتاهی نمی‌كرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام كارهای كوزه ‌گری و كاسه‌گری را یاد گرفت و پیش خودش فكر كرد كه حالا می‌تواند یك كارگاه جدا درست كند. به همین جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: "مزد من كم است" كوزه‌گر قدری مزدش را زیاد كرد ولی شاگرد باز هم راضی نشد و پس از چند روز گفت: "من با این مزد نمی‌توانم كار كنم" كوزه‌گر گفت: "آیا در این شهر كسی را می‌شناسی كه از این بیشتر به تو مزد بدهد؟" شاگرد گفت: "نه! نمی‌شناسم ولی خودم می‌توانم یك كوزه ‌گری باز كنم" كوزه ‌گر گفت: "بسیار خب ولی بدان من خیلی زحمت كشیدم تا كارهای كوزه ‌گری را به تو یاد دادم انصاف نیست كه مرا تنها بگذاری" شاگرد گفت: "درست است ولی دیگر حاضر نیستم اینجا كار كنم" كوزه ‌گر گفت: "بسیار خب حالا بیا شش ماه هم با ما بساز تا یك شاگرد پیدا كنم" شاگرد گفت: "نه! حرف مرد یكی است" و بعد از آن رفت و یك كارگاه كوزه ‌گری باز كرد و مقداری كوزه و كاسه‌های لعابی ساخت تا با استادش رقابت كند و بازار كارهای استادش را بگیرد. ولی هرچه ساخت دید بی‌رنگ و كدر است و مثل كاسه‌های ساخت استادش نیست. هرچه فكر دید اشتباهی در درست كردن آنها نكرده ولی كاسه‌ها خوب نشده‌اند. بعد از فكر زیاد فهمید كه یك چیز از كارها را یاد نگرفته. پیش استادش رفت و درحالی كه یكی از كاسه‌هایش دستش بود به استادش گفت: "ای استاد عزیز حقیقت این بود كه من می‌خواستم با تو رقابت كنم ولی هرچه سعی كردم كاسه‌هایم بهتر از این نشد. آیا ممكن است به من بگویی كه چرا اینطور شده؟" كوزه‌گر پرسید: "خاك را از كدام معدن آوردی؟" گفت: "از فلان معدن" استاد گفت: "درست است، گل را چطور خمیر كردی؟" گفت: "اینطور..." استاد گفت: "این هم درست، لعاب شیشه را چطور ساختی؟" گفت: "اینطور..." استاد گفت: "درست است آتش كوره را چه جور روشن كردی؟" شاگرد گفت: "همانطور كه تو می‌كردی" استاد گفت: "بسیار خب، تو مرا در این موقع تنها گذاشتی و دل مرا شكستی من از تو شكایت ندارم چون هر شاگردی یك روز باید استاد شود ولی اگر بیایی و یكسال دیگر برای من كار كنی یاد می‌گیری" شاگرد قبول كرد و به كارگاه برگشت ولی دید تمام كارها همانطور مثل همیشه است. یكسال تمام شد.

شاگرد پیش استاد رفت. استاد گفت: "حالا كه پسر خوبی شدی بیا تا یادت بدهم" استاد رفت كنار كوره و به شاگردش گفت: "كاسه‌ها را بده تا در كوره بچینم و خوب هم چشمانت را باز كن تا فوت و فن كار را یاد بگیری". استاد كاسه‌ها را از دست شاگرد گرفت و وقتی خواست توی كوره بگذارد چند تا فوت محكم به كاسه‌ها كرد و گرد و خاكی را كه از آنها بلند شد به شاگردش نشان داد و گفت: "همه حرف‌ها در همین فوتش هست. تو این فوت را نمی‌كردی" شاگرد گفت: "نه من فوت نمی‌كردم ولی این كار چه ربطی به رنگ لعاب دارد؟" استاد گفت: "ربطش اینست، وقتی كه این كاسه‌ها ساخته می‌شود چند روز در كارگاه می‌ماند و گرد و خاك روشان می‌نشیند وقتی چند تا فوت كنیم گرد و غبار پاك می‌شود و رنگ لعاب روی آن روشن و شفاف می‌شود و جلا پیدا می‌كند. حالا برو و كارگاهت را روبراه كن".


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 4:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

 روزي بهلول در حال جمع كردن سه تپه خاك در جايي بود كه ناگهان حاكم اورا ديد از او پرسيد كه چرا اين كار را انجام ميدهد

بهلول رو به حاكم گفت

 

اولين خاك برسر كسي كه به يتيم كمك كند

 

دومي برسر كسي كه راز خود را به زن نادانش بگويد

 

سومي بر سركسي كه در دربار حاكم كار ميكند

 

حاكم دليل آن را پرسيد و بهلول گفت :

پسر خواهرم كه يتيم شده بود من به او كمك كردم واو را به عنوان جلاد در قصر حاكم بردم و روزي براي امتحان من يك آهوي حاكم رادزديدم و آن را به جاي ديگري برده ويك گوسفند كشته وگوشت آن رابه خانه آوردم و به زنم گفتم كه اين قضيه را به كسي نگو كه اگر كسي بداند كه من آهوي حاكم را كشته ام حتما حاكم مرا خواهد كشت واين گذشت تا اين كه روزي بهلول با همسرش دعوا كرد و همسرش به قصر حاكم رفته و همه چيز را به حاكم گفت وحاكم هم بهلول را به صد ضربه شلاق محكوم كرد و بهلول خوشحال از اينكه جلاد پسر خواهرش ميباشد و امكان ندارد كه اورا محكم بزند رفت اما پسر خواهرش چنان ضربه اي به او زد كه باهمان ضربه اول از هوش رفت

 

و اين بود جواب خوبي 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 4:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزى كوهنوردى ماهر در زمستانى كه برف شديدى در كوهستان باريده بود تصميم به فتح قله گرفت ومخالفتهاى دوستانش نيز نتوانست او را منصرف كنه ..او به را افتاد وبا تاريك شدن هوا او هنوز به راه خود ادامه ميداد تا اينكه به جايى رسيد كه ديگه قادر به ديدن يك قدمى خودش هم نبود تصميم گرفت كمى صبر كند وبعد كمى استراحت دوباره به راه خود ادامه دهد كه ناگهان پايش ليز خورد وسقوط كرد ناگهان متوجه شد كه بوسيله ى طنابى كه دور كمر پيچيده بين زمين و هوا معلق مانده در اوج درماندگى فرياد زد خدايا كمكم كن اي خداى من كمكم كن صدايى در كوه پيچيد تو از كجا ميدانى كه من ميتوانم به تو كمك كنم؛مرد جواب داد من ايمان دارم تنها تو ميتوانى كمكم كنى...آن صدا گفت :پس طنابت را ببر ..اما مرد به چيزى كه شنيده بود اعتماد نكرد و طناب را نبريد؛روز بعد افرادى در كوه مرد را يخ زده در كوه در حالى طنابى دورش پيچيده بود پيدا كردند و او فقط يك متر با زمين فاصله داشت


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 4:03 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

دوتا عاشق با هم ازدواج کردن وضع پسره زياد خوب نبود برا همين هميشه کار ميکرد تا زنش راحت زندگي کنه گاهي وقتا حتي شبا هم کار ميکرد. همه کار ميکرد.کارگري فروشندگي حمالي عملگي .سخت کار ميکرد اما حلال.هيچ وقت دست خالي نميومد خونه.وقتي ميومد دختره با جون و دل ازش استقبال ميکرد.ماساژش ميداد براش غذا ميذاشت پاهاشو پاشوره ميکرد .هميشه به عشق شوهرش خونه تميز بود و برق ميزد و با چيزايي که داشتن بهترين غذاي ممکن رو درست ميکرد.هيچ وقت دستشونو جلو کسي دراز نميکردن.ساده زندگي ميکردن اما خوشبخت بودن.تا اينکه............. يه شب که پسره براي کار دير کرده بود يه اس ام اس رو کوشي دختره اومد.کارت شارژ بود.دختره تعجب کرده بود.بعد از اون هيچ کس زنگ نزد.منتظر شد اما خبري نشد.فکر کرد اشتباهي اومده.خوابيد.صبح که بيدار شد از رو کنجکاوي کارت شارژ رو کارد کرد.شارژ شد.دختره تعجب کرده بود.فکر کرد شايد کسي براش دلسوزي کرده.خيلي با خودش کلنجار رفت.شب بعد دوباره يکي اومد.باز شارژ شد.اما نه کسي زنگ ميزد نه اس ميداد.از اون شب به بعد دختره هر شب براش شارژ ميومد.گوشيش پر بود.فکر ميکرد يکي داره اينجوري بهشون کمک ميکنه.ميخواست به شوهرش کمک کنه اما نميخواست به غرور شوهرش بربخوره.بعد از اون اين کارش بود .شبا شارژ ميکرد و روزا اونو به دوستاش و همسايه ها ميفروخت و پولشو هر چند که کم بود جمع ميکرد.يک ماه گدشت.يه شب دختره هر چي منتظر موند اس ام اس نيومد.هزارتا فکر و خيال کرد.اخرش اين تصميمو گرفت.چادر سرش کرد و رفت سر کوچه و با تلفن عمومي زنگ زد.يه پسر گوشي رو برداشت.دختره نتونست حرف بزنه.پسره گفت من اين گوشي رو پيدا کردم صاحبش هم تصادف کرده و فلان بيمارستانه.دختره قطع کرد و رفت خونه.تا صبح گريه کرد.براي مردي که بدون چشم داشت به اون کمک ميکرد.روز بعد دوباره زنگ زد.اين بار با گوشي خودش.پسره خودش برداشت.حالش بهتر شده بود.دختره کلي گريه کرد و تشکر کرد و قطع کرد.اون شب دوتا کارت شارژ اومد.دختره به رسم ادب براش اس فرستاد ممنونم داداش.اما جوابي نيومد.از اون شب هر موقع شارژ ميرسيد دختره پيام تشکر ميفرستاد.تا اينکه........ شوهر دختره اومد خونه.خيلي زود خوابش برد.دختره پيشونيشو بوسيد و رفت که لباساشو بشوره.دست تو جيبش کرد قلبش ايستاد.پاکت سيگار بود.بي اختيار اشک از چشمش جاري شد.رفت يه گوشه و شروع کرد گريه کردن.پسره شارژ فرستاد اما دختره متوجه نشد تا اس تشکر بفرسته.بعد از نيم ساعت پسره زنگ زد.نگران شده بود.دختره هم بي اختيار گريه ميکرد و شروع کرد به درددل کردن.از اون روز به بعد هر چند وقت يکبار دختره تو جيب شوهره سيگار ميديد .ديگه اروم اروم عادي شده بود براش.اما به شوهرش نميگفت.گريه ها و درددلاشو ميبرد پيش پسره.ديگه بهش نميگفت داداش.ديگه اکه اس نميداد نگران ميشد.ديگه کمتر و کمتر شوهرشو ماساژ ميداد.ديگه لباساشو خوب تميز نميشست.ديگه براش نميخنديد.به پسره ميگفت شوهرم لياقت نداره اکه داشت ترک ميکرد.اروم اروم مهر پسره تو دلش نشست.از شوهر قبلي فقط اسمي که تو شناسنامه ش بود مونده بود و اگه کاري ميکرد يا از سر اجبار بود يا از روي عادت.دختره گفت... ميخوام ببينمت.پسره هم از خداش بود.قرار گذاشتن.يه ماشين باکلاس جلوش ترمز زد.دختره تازه داشت ميفهميد اين يعني زندگي .با شوهرش فقط جوونيش حروم ميشد.شده بودن دوتا دوست صميمي.يه روز دختره بهش گفت بيا خونه شوهرم تا شب نمياد.پسره قبول کرد اما گفت اول بريم بيرون دور بزنيم.سوار شد.يه خيابون دو خيابون يه چهار راه دو چهار راه.اما پسره حرف نميزد و فقط ميگفت طاقت داشته باش يه سورپرايز برات دارم.رسيدن به يه جايي.پسره گفت اونجا رو ببين.يه مرد بود با چهره اي خسته.شيک بود اما کمرش خم شده بود.سيگار فروش بود.آره شوهره ميفروخت نميکشيد.حرف اخر پسره اين بود.برو پايين بي وفا...

حداقل بخونش وبهش فكركن! چرا ما هميشه سر نماز خوابمون مياد؟ ولی تا ساعت سه شب برای ديدن يک فيلم بيداريم؟ چرا هر وقت می خواهيم قرآن بخونيم خيلی خسته ايم؟ اما برای خوندن کتابهای ديگه هميشه سرحاليم؟ چرا اينکه يک پيام در مورد خدا رو رد کنيم انقدر راحته؟ ولی پيام های بيهوده رو به راحتی انتقال می ديم؟ چرا تعداد کسانی که خدا رو عبادت می کنند هر روز کمتر ميشه؟ اما تعداد بار ها و کلوب ها رو به افزايشه؟ ولی ارتباط با خداوند انقدر سخته !!!!!!؟؟؟ در موردش فکر کنيد.


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 4:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی یک پادشاه کشوری بزرگ به سه پسر

هایش گفته بود هرکه بتواند دور دنیا اش را در شش ماه

طی کند جانشین من خواهند بود دو. پسر بزرگتر راه افتادن ولی پسر کوچک تر در قصر ماند

بعد از شش ماه که برادرانش از سل ناراحت برگشتند

پدر به پسرش گفت تو نمی خواهی دور دنیا را بگردی ناگهان پسر دور پدر مادرش گشت و گفت شما دنیای من هستید


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 4:01 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی دختری زیبا،خشگل،قشنگ به سراق یک جوانی آمد.

دختربه جوان گفت:من می خواهم زن تو باشم!!جوان با تعجب گفت:باشه.

او(جوان) سراق پدرخود رفت وماجرا را برای او تعریف کرد.

ولی پدرش گفت:نه اون باید زن من بشه با من میخوره.خلاصه باهم دیگه دعواشون شد.آن ها(جوان وپدرش) سراق پدر بزرگ جوان رفتند و ماجرا را برای او توضیح دادند.

ولی پدربزرگه هم گفت:نه اون دختره باید زن من بشه.وهمان طور یکی بعد از دیگری میگه:دختره باید زن من بشه.رفتند سراق پاسگاه،بعد سراق پلیس بزرگ بعد سراق پلیس بزرگتر بعد سراق قاضی دادگاه بعد سراق رئیس بزرگ بعدسراق رئیس بزرگتر و بلاخره هرکدام می گه:دختره باید مال من بشه.

خود دختره نظر داد.گفت:همه شما مرا می خواهید.

گفتند:بله

گفت:هرکدومتون منو بخواد باید یه کاری انجام بدهد.همه قبول کردند.دختره گفت:من میدوم همتون دنبال من بدوید.هرکدومتون به من رسید ومرا گرفت. من زن او می شوم.

دختره دوید وهمه دنبالش اند.

هر چه دویدند نتونستن دختره را بگیرند.دویدند ودویدند تا به حفره ای رسیدند.وهمه در آن حفره افتادند.

آن ها داخل حفره و دختر بالا سرشون ایستاد.

گفتند:اینجا کجاست؟؟

اینجا کجاست؟؟

این حفره چیه؟؟

تو کیستی؟؟

دختره گفت:اینجا پایان راه است!!

و این حفره اتاق اخرت شماست.یعنی قبرتونه!!

ومن همان دنیایی هستم!! که شما زندگیتان را در آن شروع می کنید.

بدانید هرکس دنبال دنیا بدوه نمی تونه به آن برسه

پس هیچ وقت دنبال دنیا ندو چون نمی تونی بهش برسی

گرچه دنیا زیباست ولی زیباتر از آن هم هست.


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 4:00 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

 ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟ ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ. ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ. ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ …! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ . ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ، ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ . ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ' ﺯﻫﺮ' ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ' ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ', ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ِ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ... حکایت ما ادمها همینه....‏


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 3:38 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

خواجه ای طماع بهلول را گفت:بهشت جای عاقلان. و فرزانگان باشد نه جای دیوانگانی چون تو. بهلول گفت:من دیوانگی خود را قدر می دانم که مانعی باشد برای ورود در بهشتی که فرزانه ای چون تو در آن آید


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 3:28 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

علیخانی پس از سلام به روی ماه هموطنان گرانقدر و دوست داشتنی خود و همچنین ضمن عرض تسلیت ایام شهادت امیرالمومنین(ع) به مخاطبان "ماه عسل" گفت:‌ برای امروز خیلی تلاش کردیم و احساس می‌کنم روز متفاوتی برای ماه عسل ۹۳ خواهد بود. چرا که نقل قصه‌ای بسیار متفاوت و غیر قابل تصور را خواهیم داشت.

 

پس از پخش تیتراژ با صدای مهدی یراحی، علیخانی در خصوص معرفی قصه‌ی امروز برنامه ماه عسل گفت: شاید خیلی از افراد از این گونه قصه‌ها به عنوان افسانه یاد کنند، ولی وجود دارد.

 

مهمان برنامه که یک خانم بود اینگونه به شرح قصه‌ی افسانه‌ای و پر ماجرای خود پرداخت: متولد تهران هستم و پدر و مادرم فرهنگی هستند، بعد از مدتی پدرم تصمیم گرفت برای زندگی به سمنان برویم. بنابراین حدود ۱۸ سال است که در سمنان زندگی می‌کنیم.

 

من فرزند اول خانواده هستم و یک خواهر و برادر کوچکتر از خودم دارم. به دلیل علاقه خانواده به دختر، به من خیلی علاقه‌مند بودند و من برای خانواده خیلی خاص بودم، بنابراین پس از قبولی در دانشگاه تبریز به دلیل وابستگی به خانواده دانشگاه نرفتم و در سن ۲۰ سالگی ازدواج کردم و پس از ازدواج به درسم ادامه دادم و الان ترم آخر مهندسی IT هستم. با همسرم در سمنان آشنا شدم و با یک عشق کاملا رویایی ازدواج کردیم. خانواده همسرم هم فرهنگی بودند و هم اکنون دارای ۲ فرزند دختر هستم.

 

وی در ادامه گفت: سال ۱۳۸۵ به دلیل محرومیت استان سمنان به شوهرم پیشنهاد تاسیس یک شهربازی را دادم، پس از طرح آن شهرداری اولین شهربازی اختصاصی کودک را ساختیم ولی چون درآمد حاصل از آن با هزینه‌هایمان یکی بود، مجبور به اخذ وام شدیم، به همین جهت به دلیل گرفتن وام، بدهکار شدیم.

 

عشق من به همسرم غیر عادی بود و گواه عشق خاص من به همسرم، خود او و مادرش است. همسرم هم من را دوست داشت ولی عشق من به او خاص بود.

 

علیخانی برای شرح اصل قصه‌ی مهمان از او پرسید چرا به فکر گنج افتادید؟ مهمان اینگونه بیان کرد: کارگر ما که حدود ۲ سال نزدمان کار می‌کرد، به همسرم گفت گنجی در این منطقه است که من به دلیل ناتوانی مالی قادر به پیدا کردن آن نیستم ولی اگر شما به من کمک کنید، ۲ میلیارد سهم شما خواهد شد.

 

من از ابتدا خبری از این پیشنهاد نداشتم و در ادامه کار متوجه شدم، و پس از اطلاع همچنان مایل نبودم و مخالفت می‌کردم ولی ته دلم علاقه‌مند به رسیدن به چنین پولی بودم. حدود ۸ ماه گذشت ولی هیچ گنجی پیدا نشد تا اینکه آن فرد ادعای پیدا کردن آن گنج را کرد و دلیل پنهان کاری خود را هم متوجه نشدن کسی از این مسئله عنوان کرد و اینکه قصد دارد سهم ما را بدهد.

 

یک شرایط و زمانی را برای دادن سهم ما تعیین کرد. او ۳ شرط گذاشت، اول اینکه حتما من با همسرم باشم، دوم اینکه با موتور برویم و سوم اینکه کسی از این ماجرا اطلاع پیدا نکند.

 

مهمان در ادامه اظهار داشت: چهارشنبه ۲۳ مرداد سال ۹۲ ساعت ۶ با آن فرد قرار گذاشتیم و پس از ورود به آن منطقه بسیار ترسیدم و به همسرم گفتم برگردیم، اگر ما را اینجا بکشد هیچ کسی متوجه نمی‌شود ولی همسرم گفت: نفوس بد نزن.

 

آن فرد ما را کمی معطل کرد تا اینکه غروب شد. علیخانی با تعجب پرسید: اصلا به او شک نکردید؟ مهمان اینگونه پاسخ داد: آن فرد کارگر ما بود و حدود ۲ سال با خود او و خانواده‌اش رفت و آمد داشتیم.

 

مهمان افزود: آن فرد به من گفت چون مانتوی شما رنگی است، اینجا بنشین تا کسی به ما شک نکند و بعد با همسرم رفتند ولی من صدای آن‌ها را می‌شنیدم که ناگهان صدای ترسناکی به گوشم رسید. به سمت آن‌ها دویدم ولی همسرم نبود. به او گفتم بهروز کجاست؟ گفت بهروز را کشتم، تو هم باید بپری توی چاه، من از اینکه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده روی زمین نشستم و خاک روی سرم می‌ریختم و یا حسین، یا حسین می‌گفتم که صدای همسرم بلند شد. به آن فرد گفتم با زندگی من و خودت بازی نکن، هر چیزی بخواهی به تو می‌دهم، تو برو من خودم آتش نشانی را صدا می‌زنم و بهروز را از چاه بیرون می آورم ولی او قبول نکرد، بعد چاقو کشید و من را درون چاه هل داد،‌ عمق چاه ۲۵ متر بود، حدود ساعت ۸ شب این اتفاق افتاد.

 

در این قسمت آیتمی از صحنه نجات این خانم توسط نیروهای هلال احمر پخش شد.

 

مهمان در ادامه این قصه بیان کرد: آن فرد موتور را هم داخل چاه می‌اندازد و می‌رود،‌ حدود ۴ ساعت بی‌هوش بودم، پس از بیدار شدن همسرم کنارم بود و نور چراغ قوه موبایل را روی صورتم انداخته بود، ساعت ۱۲ و نیم به بهروز گفتم نترس، ذکر یا الله بگو و او پس از چند بار تکرار ذکرهایی که می‌گفتم گفت خوابم می‌آید و دیگه هیچ وقت بیدار نشد.

 

اگر در شرایط عادی بهروز را از دست می‌دادم، شاید حدود ۲ ماه بعد هم خود من می‌مردم، من بهروز را از فرزندانم هم بیشتر دوست داشتم، ولی تنها دو روز اول ناراحت بودم، چون با وجود درد‌های وحشتناکی که داشتم، فکر می‌کردم خودم هم می‌میرم.

 

علیخانی از مهمان پرسید کنار یک مرده نمی‌ترسیدید؟ که مهمان گفت: همسرم جزئی از وجود من بود، ترس معنا نداشت.

 

علیخانی در این میان از مهمان پرسید شما مذهبی بودید؟ مهمان اینگونه پاسخ داد: که در خانواده مذهبی به دنیا آمدم ولی در مشکلات اخیر زندگی‌ام هرچه توسل کردم، هیچ نتیجه ای نگرفتم، بنابراین خیلی سست شده بودم و به این رسیده‌ بودم پس توکل هیچ فایده‌ای ندارد ولی چهار چوب عقایدم مانند شب‌های قدر، ایام فاطمیه، ایام محرم را داشتم ولی مثلاً نمازم را سست می‌خواندم.

 

مهمان ادامه داد: پس از گذشت چند روز یعنی روز شنبه در چاه تازه متوجه وجود دو فرزندم شدم. از آن زمان توسل و توکل کردم، اول به حضرت علی (ع) متوسل شدم تا من را به خاطر فرزندانم نجات دهد. روز یکشنبه به حضرت محمد (ص) توکل کردم، خیلی گرسنه بودم. به یاد شعب ابی طالب سنگ به شکم بستم و گرسنگی ام تحلیل رفت. من در تمام مدت ۲۴ ساعت روز ذکر می‌گفتم تا اینکه یک شنبه شب بریدم و گفتم چرا نجاتم ندادی، اصلا هستید؟ صدا من را می‌شنوید؟ یا اصلا نیستید؟ ناگهان ندای درونی به من گفت: یک عمر اشتباه کردی، به تمام اشتباهات ایمان بیار که البته من نمی‌خواهم آن موارد را ذکر کنم.

 

مهمان افزود: به یاد حدیث کساء افتادم و اینکه تمام پنج تن در این دنیا سختی کشیدند. شیعه یعنی پیرو، پس ما باید از آن‌ها درس بگیریم.

 

علیخانی در بین صحبت‌های مهمان گفت:در آن شرایط یک جنازه کنار شما بود و به این چیزها فکر می‌کردید؟ مهمان که از لفظ کلمه‌ی جنازه خوشش نیامده بود، با تذکر به علیخانی گفت: همسرم کنارم بود و علیخانی از مهمان بابت به کار بردن لفظ جنازه عذرخواهی کرد.

 

سپس مهمان تصریح کرد: روز دوشنبه نور امید در دلم جرقه زد و حدود ۳ روز با ایمان توسل کردم و اینکه خدایا تو دریا را برای موسی شکافتی، پس قادر به نجات من هم هستی. آن شب پهلو‌هایم خیلی درد می‌کرد و بسیار تشنه بودم و با شن خودم را خنک می‌کردم تا آن شب زنده ماندم.

 

مهمان برنامه با اشاره به اینکه تعریف او از همه چیز در دل آن چاه برای او تغییر کرد مفاهیمی مثل مرگ، زندگی، گرسنگی و عطش گفت: چهارشنبه صبح به حضرت علی اصغر، کوچکترین فرد خاندان امام حسین (ع) توسل کردم که فرزندانم را از نعمت مادر محروم نکن. ۳ ساعت بعد صدای پا شنیدم و بعد ساعت ۱۰ صبح من را پیدا کردند.

 

وی افزود: آزمایش در زندگی یک فرد تنها مخصوص خود آن فرد نیست، بلکه برای تمام افراد است. من سال گذشته برنامه شما را می‌دیدم که شما در برنامه این جمله را گفتید که شاید سال بعد شما مهمان برنامه ماه عسل ما باشید، بعد من با خودم گفتم برای من که چنین اتفاقی نمی‌افتد!

 

مهمان در پاسخ علیخانی که چه چیزی شما را از دل چاه نجات داد؟ تصریح کرد: لطف و عنایت اهل بیت و معجزه من را نجات داد. همه‌ی ما در چاه زندگی هستیم، ولی من از چاه آدم بیرون آمدم. خدا از طریق یک بچه‌ی ۶ ماهه قدرت و عنایتش را به من نشان داد، این‌ها دلیل کمی نیست که من از این به بعد ایمان نیاورم.

 

علیخانی به دلیل نصفه ماندن قصه‌ی مهمان و همچنین هزاران سوال در ذهن مخاطب به بینندگان قول داد تا حتما فردا خود به طور کامل باقی قصه‌ی مهمان را برای مخاطبان بازگو کند.

 

علیخانی پس از خروج از صحنه‌ی ماه عسل اظهار داشت: در این شب‌ها شاید گنج همان رنج مردی باشد که در چاه درد و دل می‌کند و آن چاه به آسمان وصل است. 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 3:26 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 19 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46744 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396